تبليغاتX
بنام گـــل ســــــــرخ در نهایت شب

بنام گـــل ســــــــرخ در نهایت شب

خداحافظ.....

 

روزای روشن خداحافظ سرزمین من خداحافظ

خداحافظ خداحافظ خداحــــافظ

روزای خوبت بگو کجا رفت  تو قصه ها رفت یا از اینجارفت

انگار که اینجا هیشکی زنده نیست گریه فراوان وقت خنده نیست

 گونه ها خیسه دلا پاییزه  بارون قحطی از ابر میریزه

همه باهم قهر همه از هم دور روزا مثل شب شبا سوت و کور

روزای روشن خداحافظ

همه عزادار سربه گریبون  مردا سردار زنا تو زندون

نه تو آسمون نه رو زمینیم  انگار که خوابیم کابوس میبینیم

نوبت میگیریم گیج و بی هدف   واس مردن هم باید رفت تو صف

روزا و شبا اینجور میگذرن  هرجا که میخوان مارا میبرن

روزای روشن خداحافظ سرزمین من خداحافظ

خداحافظ خداحافظ خداحافظ

آخه تا به کی آروم بشینیم  حصرت بکشیم گریه ببینیم

ای زن تنها مرد آواره  خطر دل توست شده صدپاره

پاشو کاری کن فکر چاره باش فکر این دل پاره پاره باش

همه عزادار سربه گریبون  مردا سردار زنا تو زندون

پاشو کاری کن فکر چاره باش فکر این دل پاره پاره باش

 

خداحـــافظ خداحـــافظ خداحــــافظ

حالا خوانندگان عزیز جو گیر نشینا من خداحافظیم در حد ۱ ماه بعد امتجانات باز میام

 

 


+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390 ساعت 1:42 توسط الهه تنهایی

فرق ما اينه كه...

 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم،  گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

 گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم    ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم...  .

 حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!

                              

                                 فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390 ساعت 10:59 توسط الهه تنهایی

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.



برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی

از جمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.



و چون زندگی بدین گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.



و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.



و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.



امیدوارم سگي را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.



امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.



بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!



و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

 

اگر همه ي اينها که گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو کنم!

            ویکتورهوگو


+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1390 ساعت 4:1 توسط الهه تنهایی

وصیت نامه ...

 

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در


طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد


دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست


داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند


همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا


بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب


بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.


+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390 ساعت 12:44 توسط الهه تنهایی

شعر نوشته الهه گل سرخ

 

سلام خدمت همه دوستان عزیزم امیدوارم که حالتون خوب باشه ..

شعر زیر از خودمه ...بخونیدش و دوست دارم نظراتتون را بدونم ...

بروبگزار دریچه های قلب من باز بشه

از من و یکرنگی من نگزار که سرشاربشه

شناخته بودی کسیا که فکر میکردی باتو

تازه حالا فهمیدی که باهمه بودن کارشه

چه صادقانه گفت دروغ از خودش و دوست داشتنش

داری میبینی که چطور دروغ میگفت میخاستمت

تورا رها کرد و گذاشت همچیا پاخاطره

یادش رفته اونکه میگفت دوست دارم یادت نره

خیانت کارساده ایست واس کسی که بی وفاست

اون که گذشت ساده ازم باقی عمرش با غم هاست

نداره روزای خوشی اونی که نارو میزنه

میخوره پاشا هرکسی که خنجر از پشت بزنه

خلاصه و ختم کلام دوست داشتنا چه اشتباست

وقتی میبینیم همه ی عاشقیا ماه به ماهست

آخر این قصه و شعر حقیقته نگذر ازش

نگزار که تجربش کنی تاهمه عمر یادت نره

 

دل نوشته های قشنگتون فراموش نشه ...

و بگین به این شعرم چه نمره ای میدین


+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390 ساعت 11:25 توسط الهه تنهایی

وقتی کسی را دوست داری ....

 

 وقتی کسی را دوست داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا را بدی فقط یه بار نگاش کنی

 بخاطرش داد بزنی بخاطرش دروغ بگی

رو همچی خط بکشی حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته عاشقی را بلد باشه

قید تموم دنیا را به خاطر اون میزنی

خیلی چیزا را می شکنی تا دل اونا نشکنی

وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد اگرچه ثروتی داری

 حاضری قلب تو باشه پیش چشمای اون گرو

 فقط خدا نکرده اون بهت یه وقت نگه برو

وقتی بشینه به دلت از همه دنیا میگذری

تولد دوبارته اسمشا وقتی میبری

 حاضری جونتا بدی یه خار توی دستاش نره

حتی یه ذره گرد و خاک تو معبد چشماش نره

 

من این شعرا خیلی دوست دارم ... به نظر من که واقعا دوست داشتن میتونه همینقدر زیبا و دل نشین باشه منتهی دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن باشه  . بله عشق و علاقه یعنی گذشت و این کم چیزی نیست . متاسفانه بعضیا درست نمیتونن درک کنند دوست داشتن با داشتن دوست خیلی فرق داره ... اما از همه بدتر اینه که یه روز بفهمی و بدونی که برای کسی" حتی در حد دوست هم نبودی چ برسه به دوست داشتن .فقط یک سرگمی پوچ و زودگذر بودی .. حالا تصور کنین اگه بین دو نفر یکی از همچیزش بگذره و یکی فقط بفکر خودش و خواسته ها و توقعات خودش باشه و با کسی باشی که اصلا معنی گذشت را نه میفهمه نه میگذره و بدتر از همه اینکه ارزش گذشت دیگری را هم حتی متوجه نباشه و درک نکنه..ولی باید مطمئن باشیم که دست اخر یه روزی همه این چیزارا به بهترین وجه میفهمه حتی شاید خودش تجربه کنه ولی پشیمانی در اون لحظه جز افسوس و غصه چیزی نیست ....

واس همینه که اخر این همه بی وفایی و بی معرفتی میگن :

بنویس از سرخط بنویس که دلت دیگه بیاد اون نیست

بنوس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اونکه گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ میخوره و برمیگرده

دیگه صداش نکن بزار خودش بیاد دنبالت بگرده

 


+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390 ساعت 12:30 توسط الهه تنهایی

 

الکساندر فلمینگ (داستان پنی سیلین)

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم. در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشراف‌زاده پرسید: پسر شماست؟
کشاورز با افتخار جواب داد: بله
با هم معامله می‌کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الریه مبتلا شد.
چه چیزی نجاتش داد؟ پنیسیلین

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390 ساعت 11:8 توسط الهه تنهایی

فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم. در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 15 مهر1390 ساعت 17:8 توسط الهه تنهایی

داستان جالب...

 

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: سلام

رییس پرسید: بابا خونست؟

صدای کوچک نجواکنان گفت: بله


ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودک خیلی آهسته گفت: نه

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاست؟

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 15 مهر1390 ساعت 7:46 توسط الهه تنهایی

اسماً من زن هستم و تو مرد.....

 

اسماً من زن هستم و تو مرد.....

اما نگران نباش به کسی نخواهم گفت که....

در پس مشکلات و درد هایی که تو برایم ساختی و تحمل کردم.....

در پس غمی که تو بر دلم نشاندی و به عشقت با آن ساختم.....

در پس نامردی و نامهربانی که دیدم و دم نزدم....

در پس بی معرفتی هایی که دیدم و معرفت به خرج دادم.....

** من مردتر بودم.....**

 

 

در زندگی انسان سه راه دارد:
راه اول از انديشه مي‌گذرد،اين والاترين
راه است.
راه دوم از
تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين
راه است.
و راه سوم از
تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است


+ نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390 ساعت 17:26 توسط الهه تنهایی

طالع بینی ....

 

فال و طالع بینی براساس اول اسم

-small;">توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف “گ – پ – چ – ژ” باید به جای این حروف معادل فارسی آنها را قرار دهید – مثال : (ژ ، چ ، گ) = ج / (پ) = ب
دوستان مطالب فال و طالع بینی صرفا جنبه سرگرمی دارند …

“الف”
خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم می باشد و با همه کس زود صمیمی میشود و در زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ب”
فردی خوش قیافه و زیبا و با محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ت”
او فردی است خوش جهره و خوش اخلاق کم خواب و هرگاه مرتکب گناه میشود سریع توبه میکند و اگر دل کسی را برنجاند بسیار نگران و در پی آن است که دلجویی کند و همیشه احساس تنهایی عجیبی در خود دارد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ث”
فردی است ثابت قدم و پر اراده و در هر کاری ثابت قدم می باشد خوش اخلاق و پر عقل است و پیشانی او پهن میباشد و در زندگی هرگز محتاج نخواهد شد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ج”
فردی باشد زیبا و خوش اخلاق و با محبت و او همیشه از مریضی شکم رنج میبرد و این مریضی هر چند وقت یکبار اشکار میشود و دو وجه دارد یا سیاه چهره و قوی استخوان یا سفید پوست و بزرگ اندام و همیشه سرگردان و آشفته می باشد و از کار خود حیران است.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ح”
او فردی زیبا و خوش خلق و حق گو و کینه ای و حرف را در دل نگه دارد و همیشه در بحث و جدل وجنگ به سر میبرد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“خ”
فردی است زیبا چهره با چشمانی درشت با محبت و مقرراتی و هر چه سعی میکند رزقش بسیار شود موفق نمی شود و او فردی است عشقی و تنبل و کاهل در کارها و باید این کار را ترک کند تا در زندگی موفق و سر بلند شود.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“د”
او فردی با دیانت و پر فکر و بشاش و زیبا چهره و جنگجو است و قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه در حال ترقی می باشد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ر”
زیبا و خوش اخلاق و با محبت و خونگرم و در هر کاری مقرراتی است و در زندگی برای او سحری می کنند و در زندگی شکست بزرگی می خورد و همیشه از درد سر و زانو در عذاب میباشد و نسبت به زندگی دلسرد می گردد و حیران و سر گردان میشود.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ز”
-small;">..
-small;">
او فردی است خوش اخلاق میانه رو و آتشی و همیشه اطرافیان در پشت سر او بد گویی کنند و او فردی است طمعکار و زیبا چهره و خوش گذران و اگر ایمان خود را حفظ کند به هر مقام و منزلتی که بخواهد میرسد و دست او همیشه از پول دنیا تهی است.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“س”
او فردی میباشد پر استعداد و با ذوق و سلیقه و همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور و متکبر میباشد و هر کاری که میل داشت انجام میدهد و با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر میبرد فردی باشد آتشی مزاج و همیشه در چشم اهل و اعیان پر هیبت به چشم میاید.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ش”
او فردی است مشفق و مهربان و جنگجو و عصبانی و خونگرم و زبان او تلخ است و هر چه در دنیا به او ضرر برسد از دست و زبان خود میخورد و اگر زبان خود را نگه دارد از بلا محفوظ میماند و بسیار لجباز است.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ص”
فردی است حرف شنو و دهن بین و هرکس هر حرفی را با او در میان بگذارد سریع باور میکند نترس و خشن و خوش اخلاق و با محبت و همیشه در حال ترقی و فکر میباشد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ض”
او فردی است خوش اخلاق و زیرک و دانا و کینه توز و همیشه نگرانی خود را در ظاهر بروز نمیدهد و پیشانی او پهن است و کمان ابرو دارد و در کارها بسیار دقیق میباشد و هرگز یاد خدا را فراموش نمی کند و به دنبال هر کار زشتی توبه می کند و فردی زرنگ است.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ط”
او فردی است پاک و خوش اخلاق و عشقی و خوش گذران و خونگرم و پیراهن سیاه بر او خوشایند نیست و دوستی بسیار میکند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ظ”
او فردی است که ظاهر و باطنش یکی است و خشک و مقرراتی میباشد و اطرافیان پشت سر او بد گویی کنند و قدر مال دنیا را نداند و در سینه و اعضا خالی دارد که نشان اقبال است و دنبال دوست رود و خواهان آن است که با دوستان تفریح کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ع”
او فردی باشد بلند مرتبه و پر گذشت و خوش اخلاق و بخشنده و مقرراتی و خشک و او هرگز قدر مال دنیا را نمیداند و در دوستی با دیگران پاینده و متعصب و در اول زندگی رنج بسیار کشد و قدر مال دنیا را نداند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“غ”
زیبا چهره با گذشت و خشک و مقرراتی و احساس نا امیدی کند در فکر میرود و به گذشته و آینده خود می اندیشد دانا و عالم است و زندگی را با صلح و صداقت دوست دارد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ف”
او فردی است آتش مزاج و تند خو و جاهل و زیبا چهره و جنگ جو و خون گرم و نترس از ناحیه هر چند وقت یک بار مریض و رنج میکشد و در زندگی چند بار شکست میخورد ولی در آینده به مقام و منزلت خوبی میرسد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ق”
فردی است قادر وتوانا و زیرک و دانا و در هر کاری نقشه بسیار میکشد و موفق میشود هم زیباست و هم خوش اخلاق و فردی است خوش گذران و قدر مال دنیا را نداند و گاه گاهی با ملایمت و یا خصومت برخورد میکند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ک”
او فردی است زیبا و خوش اخلاق و زیرک و دانا و زیرک و خشک و مقرراتی و زبان او تلخ است و همیشه دیگران از زبان او در عذاب میباشند با یک کلمه حرف دیگران را برنجاند و همیشه در حال ترقی و فعالیت باشد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ل”
فردی است زیبا چهره و خوش اخلاق و یکدنده و همیشه جدایی اختیار کند و غرور خاصی دارد قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه متعصب اطرافیان نزدیک خود میباشد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“م”
خوش اخلاق و با محبت و خون گرم و نترس و همیشه اطرافیان پشت سرش بد گویی کنند و در روبرو از او تعریف و تمجید کنند او فردی باشد خوش چهره و چشمان درشتی دارد و در کارهای خود همیشه کاهلی دارد و زود عصبانی میشود و سریع خاموش میشود عشقی میباشد و در تمام کارها تقاضای کمک کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ن”
او فردی است زیبا و خوش اخلاق و کینه توز و دم دمی مزاج میباشد گاهی اوقات بسیار خوب و گاهی اوقات بسیار بد و مقرراتی و خشک میشود همچون قاضی میباشد و در حقوق خود و دیگران به میزان برخورد کند.
-small;">..-small;">
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“و”
فردی است که همیشه به دیگران کمک می کند و گاهی مغرور میشود و زبان بد پشت سر او باشد و دیگران بدی او را میگویند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ه”
او فردی است که همیشه اطرافیان را امر و نهی کند و زیبا چهره و تند خو و آتشی مزاج و طبع او گرم میباشد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“ی”
او فردی است پر فکر و زیبا و با هر کس در افتد بر او غالب گردد دم دمی مزاج میباشد و گاهی بسیار خوب و گاهی بسیار خشک و مقرراتی است او فردی است چهار شانه و از مریضی شکم گاه گاهی رنج میبرد.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390 ساعت 15:44 توسط الهه تنهایی

دل نوشته الهه گل سرخ

 

سلام به همه دوستان و بازدیدکنندگان عزیزم...

میگه:    خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن... ز غم های دگر غیر از غم عشق آشنا کن!!

در نگاه اول به جمله بالا میبینیم که از خدا درخواست میشه انسان با عشق  آشنا بشه... به مصرع دوم که میرسیم میفهمیم مفهوم جمله در دید و نگاه اولمون درست نبوده چونکه خواسته شده هرگز انسان با غم عشق اشنا نشه..

همونطوری که میبینیم هرجا حرف از عشق باشه همیشه همینطوره . عشق ظاهر قشنگی داره در نگاه و برخوردای اول اونقدر زیباست که خواهانش میشویم .عشق را شادی  زندگی نشاط و سرحالی میبینیم.. اما وقتی پاتوراهش میگذاریم متوجه میشیم که عشق غمی داره - دردی داره که هیچ دوایی نداره - میفهمیم که بدتر از غم عشق هیچی نیست .

برمیگردیم سرخط... عشق زیباست اما کوتاهه.و.گاه اونقدر کوتاهه که دیگه اعتقادی بوجودش نیست . 

غم عشق و دید دوم به آن بستگی به علت تغییر چهره مرحله اول عشق با مرحله دومش داره ...

وای به غم عشقی که خیانت و بی وفایی باعث بوجود امدنش بشه.

چونکه خیانت و بی وفایی تنها علتی از غم عشقه که چهره زیبا و جذاب عشق را زشت و نفرت انگیز میکنه.   مشکل همه این مسائلم اینه که وفا مرده و بدترین جایگزینا واس خودش انتخاب کرده که اون چیزی نیست جز خیانت .

همه حرفم در یک کلام :

    

در دوره ای زندگی میکنم که بی وفایی آدما ناشی از محبت کردن زیادمن است . (الهه گل سرخ )

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390 ساعت 12:4 توسط الهه تنهایی

نفرت ...

 

نفرت

 با نفرتي بي انتها

 در فقر نور و عاطفه

 حرمت عشق و ميشكنم

 خاك مي پاشم تو آيينه

 خط ميزنم ياد تو را

با هر چي مونده خاطره

 تو كه داري سفر ميري

بزار عشق م با تو بره 

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390 ساعت 11:37 توسط الهه تنهایی

وفا داری ................. مرده

 

وفا دار

نمي خوام غصه برگيري

          از اين قلبي كه دل خونه

                   نمي خوام بـــند برداري

                          از اين مرغي كه زندونه

                                 تو را در پاكي هر صبح

                                      تو را در تاري هر شـــب

                                           دعا گويم كه آن رفــــــــــته

                                                هماني كه دلم بشكســــــــت

                                                        تمام لـــــــــــحظه هايش را

بــــــــــــــــــــــــــــــــه خوشبختي بيـــــــــــــــــــــــــــــــــارايـــــــــــــــــــــــــــــــي


+ نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390 ساعت 11:34 توسط الهه تنهایی

قشنگه بخون از دستش ندین ....

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... ! همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابر ها رفت. هوس به مرکز زمين راه افتاد. دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت. طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق. آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت. ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ... همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود. بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد. صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390 ساعت 2:54 توسط الهه تنهایی

مصاحبه با خدا....

 

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.


دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟


خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"



 


+ نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390 ساعت 3:6 توسط الهه تنهایی

عشق زنده نمی ماند....

 

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بیشتر زنده نیست

 یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله

 و فاصله یعنی 2 خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند

 یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست

 و یاد گرفتم هر چه عاشق تری 


 تنهاتری



+ نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390 ساعت 3:1 توسط الهه تنهایی

 

چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هیچ كسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودی می‌میرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به كلی خاموش شد

شمع دوم گفت: من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد كه دیگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت: من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم كه دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درك نمی‌كنند، آنها حتی فراموش كرده‌اند كه به نزدیكترین كسان خود عشق بورزند .............. طولی نكشید كه عشق نیز خاموش شد.

ناگهان كودكی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند كه شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ......... سپس شروع به گریستن كرد ........... پــــــــس...

شمع چهارم گفت: نگران نباش مـن  شمع امـــید هستم.

با چشمانی كه از اشك و شوق می‌درخشید ..... كودك شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن كرد.

نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود


+ نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390 ساعت 23:39 توسط الهه تنهایی

دل نوشته ی الهه گل سرخ ...

 

اشتباهی که پشیمانم از آن در همه عمر اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

هیج وقت یادم نمیره که تو چشمام نگاه میکردی و چه صادقانه بهم دروغ می گفتی

هرگز یادم نمیره نگات بمن و بود و دعا میکردی جای من کسی دیگه باشه

چه حرفایی که می زدی و چ احساسای الکی و دروغی که خرج می کردی !

از وقتی فهمیدم دلت جایی دیگست نتونستم مثل قبل باهات باشم اما هرگز به روت نیوردم و نگذاشتم بفهمی ... تا وقتی که از زبان خودت شنیدم

همه حرفات دروغ بود ... و به خیال خودت درست ترین و راستگو ترین آدم بودی.

 

هیچ وقت یادم نمیره که تو چشمات نگاه کردم و چه صادقانه از احساسم واست گفتم -

هرگز یادم نمیره نگاهم به تو بود واز وقتی فهمیده بودم دلت پیش یکی دیگست دعا میکردم اگه توی دلت جای کسی دیگست خداکنه که جاشا تو دلت پر کنه-

چه حرفایی که نمی زدم و چ احساسات و آرزوهایی که از ته دلم واس خوشبختی و راحتیت می کردم  

از وقتی که از زبان خودت شنیدم دلت جایی دیگست و همه حرفایی که از من و علاقت می زدی فقط یک احساس زودگذر و فریبنده بوده ... حالاکه خودت باعث شدی بروم بیاری ..دیگه نتونستم وجودت را کنارم تحمل کنم و بیشتر از این.. تو خودم بریزم و زجر بکشم ...

تو خیلی خوب بودی اما با دروغات

 

این شعرم از خودم:

بخت سياه من بود
تقصير روزگار نيست

 من خود به خودم بد کردم
 پشيماني را سودي نيست

 

 دل نوشته های قشنگتون فراموش نشه!


+ نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390 ساعت 22:49 توسط الهه تنهایی

پَــــ نَ پَــــ های جدید و خنده دار شهریور ماه 90

 

رفتم درمونگاه , منشیه میگه : مریض شمایید؟
گفتم پَــــ نَ پَــــ من میکروبم , اومدم خودمو معرفی کن!

با دوستم رفتیم باغ وحش،جلوی قفسِ شیر وایسادیم. دوستم میگه:شیرِه؟
میگم:پَــــ نَ پَــــ... گربه اس باباش مرده ریش گذاشته!!!!

تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه
میخوای بند نافو ببری؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان
بچه شاباش بگیرم!!

بعد از چند ساعت عمل بچم به دنیا اومده با کلی ذوق به بابام نشونش می
دم.میگه بچته؟؟؟!! میگم پَــــ نَ پَــــ اینو الان از اینترنت دانلود
کردم نسخه آزمایشیه واسه تست تا اصلش بیاد!!!

دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟ میگم پَـــ
نَ پَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!!

به دوستم میگم فهمیدی مریم جدا شد؟؟؟ میگه از شوهرش؟؟؟؟؟
پـَــ نَ پـَـــ چسبیده بود کف ماهیتابه کفگیر زدم جدا شد...

واسه استخدام رفتم یه شرکتی خانومه میگه :شما برای آگهی استخدام اومدین؟
گفتم پـَـَـ نَ پـَـَــــ اومدم بگم اصلا رو من حساب نکنین!!!!!

رفتم دادگستری یارو میپرسه شکایت داشتید؟ گفتم پـَـَـ نَ پـَـَــــ یه
خورده برنج آوردم با ترازوی عدالت وزن کنم !

جلو خواهرم سوسکه رو با دمپایی لهش کردم دل و رودش پخش زمین شده ...
خواهرم میگه مرده الان ؟
پَــــ نَ پَــــ این ترمیناتوره الان خودش رو جمع میکنه دوباره راه میافته

رفتم خونه دوستم کامپیوترش خرابه... میگم پاورت سوخته کامل! میگه یعنی
یکی دیگه بگیرم ؟ میگم پَـــ نَ پَــــ سوختگیش جدی نیست پماد سوختگی
بزنی خوب میشه

میگم دیشب یه پشه اومده بود تو اتاقم میگه کشتیش؟ پَــــ نَ پَـــــ
اومدم بِزنم، نتونستم ، خونِ من تو رگهاش جریان داشت! ،یهو گفت بابا
...!! بعدشم نشَستیم دوتایی تا صبح گریه کردیم ، گوشه اتاق

تصادف کردم، زنگ زدم ۱۱۰ ... پلیسه اومده میگه تصادف کردی؟!گفتم پـــ نَ
پَـــــ اینا همش نقشه بود بیای ببینمت

میگه چجوری رفتی آمریکا ؟
میگم من اینجا دانشجو ام.
میگه یعنی « اپلای » کردی؟!
پَــــ نَ پَـــــ وقتی کنکور آزاد میدادم انتخاب هفتمُ تیک زدم آمریکا قبول
شدم

یارو با ١٦٠تا سرعت زده به یه عابر پیاده عابره پرت شده٢٠متر اونطرفتر
افتاده زمین هیچ تکونیم نمیخوره.دوستم میگه یعنی مرده؟
میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ داره تمارض میکنه پنالتی بگیره

مادر دانش آموزِ اومده مدرسه....معلم بهش میگه با بچتون ریاضی تمرین
کنین....میگه تو خونه؟....پَـــ نَ پــــ تو زمین های خاکی........اکثر
قهرمانا از زمین های خاکی شروع کردن

یارو اومده خونه رو ببینه واسه خرید. تا طبقه سوم با پله اومده میگه پس
اینجا کلا آسانسور نداره!! پَـــ نَ پَــــ آسانسور داره ولی از طبقه
چهارم شروع میشه !

رفتم خونه دیدم ماهی از تنگ افتاده بیرون،داداشم میگه یعنی مرده؟ میگم
پـَـَـ نَ پـَـَــ دوگانه سوزش کردم وقتی آب نیست با هوا کار میکنه!!

زنگ زدم ۱۱۰، یارو پرسید اتفاقی‌ افتاده؟ گفتم: پـَـــ نَ پـَـــ شما زنگ
نزدید نگران شدم، گفتم حتما اونجا اتفاقی‌ افتاده!!!

دارم تو خونه رو ترد میل میدوم بابام میاد میگه داری میدویی لاغر
کنی...!! پَـــ نَ پَـــ کلاسم دیر شده عجله دارم.

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390 ساعت 22:25 توسط الهه تنهایی